تبليغاتX
عاشق دل شکسته

عاشق دل شکسته

 

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

 

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

 

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

 

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

 

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

 

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

 

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

 

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

 

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

 

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

 

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

 

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

 

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

 

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

 

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

 

حالا شکست وای صدای وصال بود

 

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

 

                                  اما نه با خیال تو بودم حلال بود

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت8:40توسط محمد رضوانفر | |



سايت عاشقانه كوچولو

اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واست مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزاره

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و مي گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظر من به درختي تکيه ميکرد با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسي رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....



+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت16:14توسط محمد رضوانفر | |

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

 

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

 

LOVE PICTURE،عاشقانه عکس


+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت9:58توسط محمد رضوانفر | |

هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم
ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم
اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم
ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند
ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام
هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام
اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند
اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
خدا را هميشه در ذهن اين و آن زنده مي كردم
ولي دست خدا از زندگي خودم هميشه دور بود
كسي از من نپرسيد كه چرا در اوج جواني
موهاي سرم سفيد شده
يا چرا پيچ و خم زندگي در اين سن كم
در پيشاني من نمايان شده
براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قايل بودم
اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد
هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم
اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم
دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده
به فريادهاي خاموش
به آرام آرام شكستن
به گريه هاي شب هنگام
در زير نور ماه
به تنها رفتن در راه
مي گويند خرافات است اينكه هر كس طالعي دارد
ولي چه خرافات قشنگي است
من خرافات را دوست دارم چون زندگي ام با آن گره خورده
طالع من همين است
كه تنها بيايم و تنها بمانم و تنها بميرم
من اين طالع را دوست دارم
چون منحصرد به فرد است
اين طالع در انحصار من است
از آن من است
اگر سرنوشت هر انساني در دستان خودش است
اين من هستم كه اسير دستان سرنوشت شوم خودم هستم
من اين سرنوشت را دوست دارم
كاش ديگران بدانند كه من
اين گونه هستم
اين گونه مي مانم
و اين گونه مي ميرم....

 به ياده عشقم.رفیق روزهایه تنهایی.نارفیق روزهایه جدایی.

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت23:20توسط محمد رضوانفر | |

 


 

 

 

 

اولش همه شکل هم هستيم
کوچولو و کچل
حتي صداهامون هم شبيه به همديگه است
با اولين گريه بازي شروع ميشه
هي بزرگ مي شيم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که يادمون ميره
يه روز کوچولو بوديم
ديگه هيچ چيزيمون شبيه به هم نيست
حتي صداهامون
گاهي با هم مي خنديم
گاهي به هم!
اينجا ديگه بازي به نيمه رسيده
:
واسه بردن بازي
روي نيمه ي دوم نمي شه خيلي حساب کرد
گاهي بايد براي بردن بازي
بين دو نيمه
دوباره متولد شد!


يک سال ديگه گذشت
يکي ميگه يک سال ديگه بيهوده گذشت
يکي ميگه يک سال بزرگتر شدم
يکي ميگه يک سال پيرتر شدم
يکي ميگه يک سال ديگه تجربه کسب کردم
يکي ميگه يک سال به مرگ نزديک تر شدم
يکي هم اصلا براش مهم نيست و هيچي نميگه.

منم يک سال بزرگتر شدم ... يکسالي که نمي دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم يا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بيام ؟ ... تونستم هموني باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضي از عيب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسي رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسي رو شاد کنم ؟ ...
نمي دونم ... بايد فکر کنم ... شايد اونجوري که مي خواستم باشم نبودم....ولي يکسال بزرگتر شدم...اونم خيلي سريع

 

_________________________________________________________________________

هميشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتي همه اونهايي که دوستت دارن تولدت رو بهت تبريک مي گن، تازه مي فهمي چقدر زيادن آدمهايي که دوستت دارن
و اين خودش روزو قشنگتر مي کنه

تولد همه کسايي هم که امروز تولدشونه مبارک!

 

بله امروز روز تولدم بود يک تیرماه تولدم مبارک!

 



 

 

راستش هنوز نمی دانم سالگرد تولد٬
یک رخداد شیرین است یا تلخ.

شیرینی اش از خودش است یا
کیک را می برند که تلخی اش را بگیرد!

چه می دانم!

شاید هم دیشلمه‌ی محبوب خودمان است.
چای تلخ با قند شیرین!

***

پانزده سالمان که شد٬
-دلمان هنوز گره نخورده بود به دنیا!-
با خود گفتیم:

«ثلث عمرمان هم رفت!»
و به ۴۵ سال قانع بودیم.

بیست سالمان که شد٬
باز هم با خود گفتیم:

«ثلث عمرمان هم رفت!»
و به ۶۰ سال قانع بودیم.

حالا که شده بیست و ۲۳ سالمان٬
باز هم با خود می گوییم:

«ثلث عمرمان هم رفت!»
و به ۶۹ سال قانع شده ایم...

می ترسم که ۶۹ سالم بشود٬
باز هم به خودم تخفیف بدهم.

بگویم ثلث عمرم هم رفت!!

و به ۲۲۵ سال هم قانع نباشم!!

***

اشکال این جاست که
-لامصب-
همه‌ی برنامه های اصلاح و تربیت نفس را نیز گذاشته ایم برای دو ثلث بعدی!

مثل مدرسه.
که ثلث دوم و سوم به نظرمان مهم بود٬
و درس خواندن را  گذاشته بودیم برای آن ها!!

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت0:18توسط محمد رضوانفر | |

 

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

 

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

 

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

 

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

 

چه زیباست لحظه ای که من و تو

 

سهم خویش رسیده باشم و به آرزوی خود !

 

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

 

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

 

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

 

چون آن روز ...

 

روز مرگ من است و آرامش ابدیه من

 

آن روز صدای از  بیستون نخواهد آمد

 

شاید عاشق مهربون رفته باشد...

 

شاید عاشق مهربون مرده باشد.

 

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

 

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

 

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

 

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد خدا...؟

 

ما که چیز زیادی نمی خوایم.

 

چـــرا خـــدا آخـــه.......

 

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت19:29توسط محمد رضوانفر | |

نمايش سال نو مبارک باد با اندازه واقعي

 

سلام دوستان عزیز و گرامی

یشایش سال نو رو به شما تبریک میگم. امیدوارم سال خوبی رو در کنار خانواده محترمتان داشتید. امیدوارم سالی توام با موفقیت و پیروزی داشته باشید. من تا پایان سیزده به در نیستم.

هفت سین
بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین /  بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین
بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود /  بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود
فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار /  مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته /  بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پیراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر /  ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر
سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن /  عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل /  عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت /  هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت
یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن /  یـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن
یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما /  از بـــدیـــهــــا فـــارغُ الـــبـــالــم نـما
ایـــن دل «محمد» را پـاک از ریـا /  کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی مــنـتــها


بهاریه
بازکن پنجره را
و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
وببین مرغک آزرده عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گلهای بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نخورد بر بدن سبز درخت
یا که شلّاق خزان
نکند غنچه گل را پرپر
بازکن پنجره را
پرکن از رایحه و عطر بهار
ریه خسته ز سوز و سرما
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه وگل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامه سبز به تن کرده
تنش گرم شده ست
پولکی را که سپید است و قشنگ
یا که زرد است و بنفش
دست خیّاط زمان
روی این جامه سبز
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر این تازه عروس
تورخوش رنگ و سپید
از لطافت چو حریر

این بهار هم گذرا است
سال دیگر شاید
نتواند بگشاید« محمد »
باز این پنجره را


عید بر شما مبارک باد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت23:50توسط محمد رضوانفر | |

شاخه گلی شکسته تو دسته تو اسیرم

اگه نیایی تو پیشم یه وقت دیدی میمیرم

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

یادم دادی بسوزم... دارم می سوزم...دارم می سوزم

اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی

قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

می دونی که دوست دارم

واسه اینه که دل می سوزونی تو

گفتم بهت دوست دارم

اما حالا من پشیمونم

برو به درک برو به درک برو به درک

برو به درک...

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت14:32توسط محمد رضوانفر | |

 

حتي جمعه ها بي تو خيلي دلگيره ، دارم خفه ميشم گلم ، بي تو دارم كم ميارم ...

چي شد گلكم فكراتو كردي بالاخره نميخواي بگي جوابت چيه ؟

آخرش يه فكري واسه دل داغون من ميكني يا بازم بي توجه به غم و زجرم به راهت ادامه

ميدي ، ها بالاخره چي ؟ بگو گلم ؛ عشق ما كه برا تو يه بازي و تفريح نبود درسته ؟

مگه نميگفتي آرزوي تو هم منم پس چرا ميخواي بازم آرزوتو انكار كني ؟  

تواينطوري فقط  داري خودتو گول ميزني زندگي اين نيست ، نميدونم شايد هم تو اينطوري راضي

هستي؛ولي من ديگه باهيچ دليلي راضي نميشم وهيچ جوره دست بردار نيستم ،منتظر جوابتم عمرم

اينقدر چشم انتظارم نذار ، معني زندگي اين نيست . هلاكتم عشقم ؛ تو رو به خدا قسم درك كن ...

ميدونم كه تو وجودت اينقدر مرام هست كه بفهمي با وجود ديوانه ي عاشقي مثل من و با وجود

اين كه همه آرزو و بود ونبود من تويي ، درست نيست با كس ديگه اي زندگي كني حالا ديگه براي

اون دليل بيار جونم نه براي منه شيفته .. حتي حاضرم براي هر كسي كه تو بگي خودم دليل بيارم و

قانعشون كنم ؛ فقط مطمئن باش كار درستي نكردين  ؛ انصاف نكردين به خدا .. هم تو هم ...

اينو به همه كسايي كه تو رو ازم گرفتن بگو ؛ بگو خيلي بي انصافين ..   

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت23:5توسط محمد رضوانفر | |

 

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید

اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟

 

بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد

چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟

 

لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه

زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

مستی من از تو و از همت چشمان توست

جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو

در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار

حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی

گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت23:41توسط محمد رضوانفر | |