سلام به تمام دوستان عزیزم
چند وقتی بیمار بودم نتونستم مطلب جدیدی بذارم.
چند وقتی هم هست برای اینکه از دوستام دارم جدا میشم حالم زیاد جالب نیست . همکلاسی های خیلی خوبی داشتم که دارم ازشون جدا میشم . دخترهای خیلی خانم و باشخصیت و پسرای بسیار آقا و با کمال از شهرهای خرم آباد ، پلدختر ، تهران ، نهاوند ، ملایر ، کرمانشاه ، توسیرکان ، کنگاور ،اسلام آباد ، سنندج ، نور آباد ، گچساران و به خصوص بروجرد و ... خیلی روزگار خوبی باهاشون داشتم . هیچ وقت از یاد نمی برمشون.
امیدوارم هر جای این سرزمین خاکی هستن سالم و سلامت باشن.
نوشته شده توسط محمد رضوانفر در سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

نوشته شده توسط محمد رضوانفر در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد
رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت
را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

نوشته شده توسط محمد رضوانفر در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت
من مردهام ، نشان كه زمان ايستاده است
و قلب من كه از ضربان ايستاده است
مانيتور كنار جسد را نگاه كن
يك خط سبز از نوسان ايستاده است
چون لختهيی حقير نشان غمی بزرگ
در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است
من روی تخت نيست ، من اينجاست زير سقف
چيزی شبيه روح و روان ايستاده است
شايد هنوز من بشود زندهگی كنم
روحم هنوز دلنگران ايستاده است
اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟
لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است
اصلا نيامدند ببينند مردهام
شوك الكتريكیشان ايستاده است
فرياد میزنم و به جايی نمیرسد
فريادهام توی دهان ايستاده است
اشك كسی به خاطر من در نيامده
جز اين سِرُم كه چكهكنان ايستاده است
شايد برای زل زدنام گريه میكند
چون چشمهام در هيجان ايستاده است
ای وای دير شد بدنام سرد روی تخت
تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است
آقای روح! رسمی شد دادگاهتان
حالا نكير و منكرتان ايستاده است
آقای روح! وقت خداحافظي رسيد
دست جسد به جای تكان ايستاده است
مرگام به رنگ دفتر شعرم غريب بود
راوی قلم به دست زمان ايستاده است:
يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود
يادش هميشه در دلمان ايستاده است
يك اتفاق ساده و معمولیست اين
يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
نوشته شده توسط محمد رضوانفر در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
سلام بر همه ی دوستان این مطلب رو واسه کسی مینویسم که خیلی دوسش داشتم و نامه واسم فرستاده ! خودش میدونه.

قبول دارم دیگه گذشت اون وقتی که عشق و عاشقی بود. لیلی و مجنون
برای هم مردن بخاطر اینکه عشقشون دوطرفه بود . نه عشق من به تو ،
من دوستت داشتم و تو نه. هنوز هم مرد هست اما کم شده! چرا؟! به
خاطر اینکه دخترایی پیدا میشه که عشق این مردا رو به بازی میگیرند. و این
مردا تصمیم میگیرند انتقامشون رو از دیگران بگیرند. من دوستت داشتم با
صداقت و بدون چشم داشتی. اینقدر دوستت داشتم که حاضر شدم
بخاطرت با خانوادم دعوا کنم . اگر خواستی واست شاهد این قضیه رو برات
میارم. اینقدر دوستت داشتم که هنوزم که هنوزه دوست ندارم کسی بهت
چپ نگاه کنه دوست ندارم کسی دیگه رو به جات توی قلبم بذارم هر وقت
میبینمت دلم می لرزه اما احساسی نسبت بهت ندارم. تو با من خیلی بد
کردی. من هفت سال دوستت داشتم و تو بعد از هفت سال ۵ درصد به من
علاقه داشتی. تازه التماسهایی که اون روز بهت کردم رو هیچ وقت یادم
نمیره. گفتی خانوادت راضی نمیشن اسم چند نفرو مال و اموالشون رو
بردی که هنوزم اسمشون رو میشنوم اذیتم میکنه ،گفتم یه کاری میکنم که
با لباس پاره هم اومدم قبول کنن تو گفتی نه. توی اون روزها شاید واسه تو
عادی بود ولی واسه من جدایی از تو حکم تموم شدن زندگی رو می داد،
ندیدی چه سختیی کشیدم چه روزای تاریکی بود اون روزها . تو برگشتی
اما چه سود موقع ای بود که دلم شکسته بود و دیگه حسی نسبت به تو
نداشت. نمیدونم شاید از دید تو هدر رفتن هفت سال از زندگیم ضرری
نباشه. خیلی برام مهم بودی و ته دلم جا کرده بودی . شب و روزم رو با یاد
و خاطره تو زندگی میکردم ، عشق تو رو باور کرده بودم خودت
نخواستی.این تیکه رو نفهمیدم با کی بودی که با کسی قرار مردونه
گذاشتی. شکی نیست که از صد تا مرد، مرد تری . اتفاقا خیلی با تجربه
شدم به اصطلاح ، گرگ بارون دیده شدم چون تو رو دوست داشتم و بهت
امیدوار بودم که ناامیدم کردی فهمیدم که کسی نمی مونه! خدا رو شکر
در حق هیچ احد و ناسی نامردی نکردم که ازش فرار کنم و عذاب وجدان
داشته باشم. بله این حرفت رو شنیدم و توی اون چند وقتی که ازت جدا
شده بودم به این موضوع پی بردم که فقط و فقط باید خودم رو دوست
داشته باشم. الحمدالله با هیچ دختری دوست نیستم. اون بالا بهت گفتم که
دیگه دوست ندارم کسی توی قلبم پا بذاره شاید به خاطر تو یا شایدم به
خاطر اینکه میترسم دوباره دلم بشکنه. در ضمن چند بار بهت نامردی کردم
که نوشتی پسرا نامردن؟ من فهمیدم دختر خوبی هستی که بهت دل
بسته بودم و قدرت رو میدونستم اما تو خودت قدر خودت رو ندونستی و
شاید قدر منو . فکرش رو کن اگر اون زمون که من تو رو دوست داشتم در
مقابل تو هم منو دوست داشتی چه زندگیه قشنگی داشتیم. اما حیف و صد
حیف که نشد و تو نخواستی. خوب به قول خودت صلاح خویش عاقلان دانند.
تا آدم شدن از دیدگاه تو چی باشه. خوب به قول خودت دستم درد میکنه
نمیتونم بیشتر بنویسم.

از دوستانی که این نامه رو خواندن معذرت میخوام که چشای قشنگشون رو خسته کردم.
در اولین فرصت متن نامه رو توی وبم میذارم.
نوشته شده توسط محمد رضوانفر در جمعه دهم دی 1389 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت

دوباره با من باش!
پناه خاطره ام
ای دو چشم روشن باش!
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ی ما ...
چگونه بتوان گفت؟
هنوز با من هست
کجایی ای همه خوبی
تو ای همه بخشش
چه مهربان بودی ...

نوشته شده توسط محمد رضوانفر در جمعه دهم دی 1389 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا برجاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست
تو يك روياي كوتاهي دعاي هر سحر گاهي
شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي
من ان خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم
دو غم در شكل اوازي شكوه اوج پروازي
نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي
مرا ديوانه مي خواهي ز خود بي گانه ميخواهي
مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي
شدم بيگانه با هستي ز خود بي خودتر از مستي
نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه ميخواستي
بكش اي دل شهامت كن مرا از غصه راحت كن
شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن
نكن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر
نميترسم من از اقرار گذشت اب از سرم ديگر
سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست

نوشته شده توسط محمد رضوانفر در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت
شب است و آسمون پرستاره صدای بارون تموم خونه رو گرفته بود منم از
توی پنجره اتاق داشتم بارون رومی دیدم
انگار فایده نداره باید می رفتم تو حیاط بلند شدم و رفتم تازه نازی
(مرغ عشقم)رو هم با خودم بردم وای نمیدونید چقدر هوا سرد
بود ولی به لذت دیدن بارون می ارزید. نازی بیچاره هم یخ کرده بود
یه جوری تو. دستم کز کرده بود هر کسی نمیشناختش فکر میکرد این
همیشه این همه آرومه.اون لحظه که داشتم بارون رو میدیدم به هیچ
چیز و هیچ کس فکر نمیکردم فقط یه چیز فکرمو مشغول کرد .ما ادما اینقدر
درگیر زندگی هامون هستیم که وقتی نمی زاریم تا به این نعمت های خدا
فکر کنیم واقعا بارون نعمت بزرگیه. میدونین وقتی بارون می باره چقدر دل
اون کشاورزی رو که نگران زمین هاشه رو خوش میکنه؟ خیلی ادما هم هستن
تو روستا ها که از همین اب بارون و چشمه هاست که زنده اند....
داشتم فکر میکردم که چه قدر خوب میشد وقتی بارون می
بارید همه بدی هاهم باهاش شسته میشد
...کاش همه ی ادمای مریض خوب میشدن ...کاش بد بارون اسمون دل
همه ی ادما صاف میشد ... همه کینه ها از بین میرفت... کاش همه ادما
با هم یکسان میشدن... کاش همه مثل هم زندگی میکردیم نه اینکه یه
نفر اینقدر داشته باشه که خوشی زیر دلش بزنه نه یه نفر اینقدر نداشته
باشه که ندونه داشتن چه شکلیه... خدا جونم با همون کرمت به داد
همه ی ما ادما برس... خدا جونم همه ادما رو با هم برابر کن...خدا
جونم بابت همه ی نعمت هات ازت تشکر میکنم ... فقط بدی هارو از
ادما دور کن یه کاری کن که همه با هم مهربون باشن
خدا جونم دوست دارم ... تنهام نذار

نوشته شده توسط محمد رضوانفر در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 ساعت 2:18 موضوع | لینک ثابت

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟
شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟
رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید
اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟
بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد
چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟
لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه
زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟
مستی من از تو و از همت چشمان توست
جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟
کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو
در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟
رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار
حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟
نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی
گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟
رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل
شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

نوشته شده توسط محمد رضوانفر در دوشنبه دهم اسفند 1388 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت


هر وقت دلتنگ شدی به یاد بیار
کسی رو که خیلی دوستت داره
هر وقت ناامید شدی به یاد بیار
کسی رو که تنها امیدش توئی
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار
کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی دلت خواست از غصه بشکنی
به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته




نوشته شده توسط محمد رضوانفر در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم وزیبا قشنگ
اوخوابیده است دراین گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
پروفایل مدیر وبلاگ : http://mohamma2.blogfa.com/profile
ایمیل مدیر وبلاگ : rahimijoo2000@yahoo.com
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY